پسرخوشتیپ مامان
سلام و صد سلام به پسرگلم و دوستای مهربونش داریم کم کم به روزهای آخر ماه رمضون نزدیک میشیم یه ماهه خیلی خوب وقشنگ که از الان کلی دلم واسش تنگ میشه واسه افطار خاله سیمین مهمون سفره مون بود وخیلی درکنارش بهمون خوش گذشت ازاونجایی که گل پسر از آرایشگاه رفتن متنفره زنگ زدم تا دایی عباس بیادموهاتوکوتاه کنه چقدتغییرکردی عزیزم خیلی خیلی خوشتیپ شدی مامانی کلی هم با دایی عباس بازی کردین باهمدیگه هی بهش میگفتی عباتی عباتی دایی هم هی بوست میکردوذوق زده میشد نزدیکای اذون بودکه دایی رفتش وتوکلی نق زدی یعنی یه جورایی جیم فنگ زدچون تامیخواست بره متوجه میشدی و میخواستی گریه کنی مجبورشدم ببرمت طبقه بالاتا دایی بتونه در بره راستی یادم رفته بودبگم شب بیست وسوم ب...
نویسنده :
مامان و بابا
2:24




