بازهم رفتن به نرکوه
دیروز ساعت دو خرده ایی خاله سحر اس داد که میخوان برن نرکوه و گفت که خودمون هم میریم باهاشون یانه منم چون میدونم گل پسری چقد عاشق طبیعته قبول کردم سریع گل پسر رو بردم حمام وبعدش افطار رو حاضر کردم ساعت پنج عمو محمدرضا اومددنبالمون باخاله سحرو علی کوچولو و مامان بزرگ رفتیم نرکوه خیلی خیلی خوش گذشت جای همگی خالی.واسه افطارمون رطب چیدیم وچون هوا خیلی گرم بودسریع قصدبرگشت کردیم عمو بردمون کنار دریای کالوبچه هاخیلی خیلی ذوق کردن رایان جونیم که نشسته بود کنارساحل وبه دریا نگاه میکرد بلندمیشدیه چندقدم میرفت پاشو اروم میزدتوآب دریا ودوباره برمیگشت یه چنتاعکس هم ازکوچکترین مدرسه دنیا گرفتیم وبایه مکافاتی بچه هارو سوارماشین کردیم رایان جونم کلی گریه کرد فداش شم.بزارهوابهتربشه قول میدم ببرمت کناردریا عزیزم.البته ازخونه خودمون تاکناردریاهم راهی نیست شایدشیش هفت دقیقه بشه ولی چون خیلی خیلی گرمه فعلانمیشه کاریش کردعکس گل پسرمو پسرخالشومیزارم امیدوارم که خوشتون بیاد البته بالباس توخونه اینا



بازهم رفتن به نرکوه 
