رایان جونمرایان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

رایان ماه من

او ماه زیبای زندگی من است

گل پسرم یه دونه اس

1393/4/28 1:07
نویسنده : مامان و بابا
159 بازدید
اشتراک گذاری

صبح حدودای ساعت ده ازخواب بیدارشدی شروع کردی به دست زدن نمیدونم چه خوابی دیده بودی ولی هرچه بود خوب کیفوربودی منم واست شعرخوندم تابیشترشارژ بشی رایان پسر یه دونه رایان چراغ خونه رایان من نمونه انقدقشنگ خودتوتکون میدادی ودس میزدی که نگو عشق مامانتی بخداماچوقتی بهت صبحونه میدم بعضی وقتاپامیشی ازجات میای بوسم میکنی انقدبامحبتی که نگو با اون چشای خوشگل معصومت بهم نگاه میکنی ومیگی دو تت دا دم منم بیشترازقبل دیوونت میشم عزیزم ،امروزبا بابایی رفتی حمام تو وان خوشگلت نشستی وبا چنتا ازاسباب بازیات که بابایی واست گذاشته بودتو وان سرگرم بازی بودی نانازی مامان بعدافطارهم رفتیم خونه آغاجون شماهمش برمیگشتی میگفتی دو تت دا دم ماهم غرق لذت میشدیم بابا بزرگ اسباب بازیاتوقایم میکردمیگفت بگو دوست دارم تابهت بدم توهم یابزوراسباب بازیتو میگرفتی ازش یا میگفتی دوتت دادم این روزا حرف زدنت خیلی روونترشده سعی میکنی هرچه ماگفتیم توهم تکرارکنی ازهمیشه تاهمیشه عاشقتم پسرخوجلم الان شما  و بابایی دارین خواب هفت پادشاه میبینین منم تنهانشستم توسالن حوصلم سررفته دلم واسه جفتتون تنگ شده اگه شماپیش بابا میموندیواذیتش نمیکردی مامانی خیلی دلش میخواست بره مراسم شب احیا ولی خوب چه میشه کردنفسم.راستی یادم رفت بهت بگم امشب خاله زهرا زنگ زد وگفت میخوادبا رایانی حرف بزنه شماهم فقط میگفتی الو الو ژستای مختلف میگرفتی و الو الومیکردی خاله هم یه ریز قربون صدقه ت میرفت بعدشم گوشیو داد به پسرخاله ابوالفضل که اونم یه خورده باهات حرف زدبابایی هم ازواتساپ صداتو فرستاد واسه عموسعیدکه دبیه توهم بهش میگفتی تید اه داشت یادم میرفت منو زندایی طاهره امروز آش نذری داشتیم که مامان زندایی زحمتشوکشیدن ان شالله خدا قبول کنه خوب دیگه واسه امشب کافیه اخه صدای گریه ات اومد منم اومدم که بهت شیربدم شکموی خودم ماچ

پسندها (3)

نظرات (0)