رایان جونمرایان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

رایان ماه من

او ماه زیبای زندگی من است

روزجهانی کودک

خوشگلم روزت مبارک امروزجشن بادبادکهاس بابامحمود زحمت کشیده واست یه بادبادک خوشگل خریده تاگل پسرم بره کلی خوش بگذرونه
16 مهر 1393

خلاصه این مدت

قبل ازهرچیزخیییییلی ازت معذرتخواهی میکنم که این مدت هیچ مطلبی واست نزاشتم عزیزم،مامانتوببخش که خیلی تنبله گلم .تواین مدت یه باررفتیم نرکوه پیش خاله اینایه شب موندیم که خییییلی خوش گذشت ولی خوب یه عقرب خیلی گنده هم دیدیم که شوهرخاله کشتش ولی خوب خودمون خیلی ترسیدیم وبااینکه قراربودچندروزبمونیم ولی فلنگوبستیم سه روزهم بابایی به خودش مرخصی دادرفتیم بوشهرکلی باهم خوش گذروندیم یه شب هم با بابابزرگ پدری وعمه هاوعموهارفتیم باغ بابابزرگ جوجه درست کردیم باپسرگلم ودوست مامانش رفتیم مراسم دعای عرفه که خیلی مراسم معنوی خوبی بوداین شباهم که مرتب گل پسری رومیبریم پارک واسه خودش حسابی بازی میکنه یه شب حدودای ساعت یازده بودکه رفتیم پارک جزمنوتووبابایی هیییی...
15 مهر 1393

عسلکم

نهم شهریور رفتیم شام نرکوه با دایی عباس وزندایی زهره وبابایی ومامان جون باخودمون سوربردیم وسورپرگوخوردیم به به که خیلی چسبید امروزم یعنی دیروزمیشه الان خاله سحراینا اینجابودن باعلی کوچولوکلی بازی کردین باکفتری که بابایی واست اورده واسمش هم گذاشته پاقرمزی،گل پسرنازپسری صبح که ازخواب پامیشه میره با پاقرمزی سلام میکنه فداش شم یادستتوبلندمیکنی میگی ننام یعنی سلام یاسرتو کج میکنی وخلاصه کلاواسه خودت خوشی امروزم که بابایی واست یه ماشین باری گنده خریده بودکلی ذوق کردی وتاتونستی بازی کردی جیگری.راستی یادم رفت بگم امشب رفتیم پیش نی نی عمومهدی خیلی خیلی نازو کوچولوئه اسمش هم ریحانه خانمه من گذاشتمش روپام اصلاحسودی نکردی چون که خیلی پسرماهی هستی عزیزم ...
14 شهريور 1393

تولدبابایی

فردا تولدباباییه ولی من و گل پسری امشب واسش جشن گرفتیم باضافه خاله سیمین که دوست فابریک مامیه.جیگرطلا با بابایی رفت مغازه منوخاله هم رفتیم خریدواسه کیکو شام بابایی سورپرایزشد حسابی.راستی چهارشنبه شب عقدعموسعیدبودانقدشماعموتو دوس داری که نگو کلی گریه کردی میخواستی موقع عقدحتماروپای عموبشینی دیگه جوری گریه میکردی که مجبورشدیم ببریمت خونه آقاجونت.مامان جونی هم دیشب ازمشهدبرگشت رفتیم پیشش دخترعمومحمدهم امروزبه دنیااومده ان شالله خوشقدم باشه پسردایی رضاکوچولوهم بسلامتی ختنه کرده بایدبریم پیشش بهش تبریک بگیم الان بیش ازحدخوابم میادکه چشام بازنمیشه اصلانمیفهمم چه دارم میگم شب بخیرپسرک ماه من ...
1 شهريور 1393

بدون عنوان

دیروزواسه اولین باربردم بازارقدیمی شهر خیلی خوشحال بودی هی میگفتی تی تاااااا تی تاااااااپسرک عزیزم عاشق شیرین کاریاتم عزیزم .رفتیم مغازه عموعباس که دوست باباییه بابامحمودیه کفش دخترونه خوشگل پات کردتوهم کلی کیف کردی چندقدم باهاش راه رفتی ویه کفش قرمزاوردی که اونوپات کنیم بهت گفتم زشته مامان شماپسری مگه به خرجت میرفت کفش قرمزپوشیدی ودنبال یه کفش دیگه میگشتی خلاصه بساطی داشتیم باهات کلی بهت خندیدیم بابایی یه کفش واسه مامانی گرفت ازعموخداحافظی کردیم رفتیم بستنی خریدیم بعدش رفتیم پارک تاگل پسری بازی کنه خیلی خیلی گرم بودکمی بازی کردی و اومدیم خونه ازاثرات بستنی تادوسه ساعت بعدش بیداربودی ودنس میرفتی ...
25 مرداد 1393

عطرحرم آقاامام رضا

پسرعزیزم امشب بی نهایت دلم گرفته وغمگینم الان شش ساله نرفتم مشهدهرسال منتظرسال بعدبودم که بتونم با بابات برم امسال بدجورطاقت ازکف دادم عزیزم فکراینکه بتونم باتوی نازنینم برم پابوس آقا اشکموجاری میکنه خاله سحرمیگه زنگ بزن حرمش ازش بخواه که دعوتت کنه ولی من نمیتونم زنگ بزنم اخه لحظه ایی که وصل میشه به صدای زواربدجوردلم هوایی میشه میترسم دعوتم نکنه و دلشکسته بشم تومیگی چیکارکنم عزیزم؟اگه بشه که باپسرم برم زیارت وای مثل خواب میمونه.واسم دعاکن عزیزدلم دعاکن آقابخوادمون دعاکن دعوتمون کنه عزیزم
12 مرداد 1393

عیدفطرمبارک

سلام عیدتون مبارک طاعات وعباداتتون قبول درگاه حق.شب عیدرفتیم پیش مامان جونی که بهشون عیدتبریک بگیم بابایی نیومد دنبالمون خوابش برده بود ماهم شب اونجاموندیم منم که طبق معمول تا اذون صبح بیداربودم ولی گل پسری خواب بود وقتی اذون گفتن مامان جونی روبیدارکردم واسه نماز بعدازنمازبابایی اس دادکه بیداره رفته نونوایی منم گفتم بیاددنبالم که باهم بریم نمازعید منو بابارفتیم نماز گل پسرهم که خواب بودموندش همونجابعدنمازرفتیم دنبال گل پسرتاهنوزخوابه با بابایی اومدیم خونه من خیلی حالم بد بودهم سرماخورده بودم هم اصلانخوابیده بودم میخواستم بخوابم که زنگ زدن که بیاین گل پسرتونوببرین بابایی رفت دنبال آقارایان اوردش خونه فداش بشم چشاش پرخواب بودولی بابا اصرارداشت...
9 مرداد 1393