رایان جونمرایان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

رایان ماه من

او ماه زیبای زندگی من است

پسرمهربون مامان

پسرگلم دیشب مامانی مریض بود تو هم انگار اینو حس میکردی چون خیلی آروم نشسته بودیوزل زده بودی توچشمام بابایی منو برددکتر توی مطب وقتی خانم دکتر داشت فشارمو میگرفت تو بی تابی میکردی میخواستی خودتو ازبغل بابایی بندازی توبغل من انگارمیترسیدیومیخواستی ازم محافظت کنی الهی مامان فدات بشه بعدکه اومدیم خونه ازدست پسرم بستنی نوش جان کردم اصرارداشتی که بهم بستنی بدی منم قندتودلم آب میشددیگه وقتی پرستاری مث تودارم معلومه که فوری خوب میشم عسلکم پسر مهربون من
20 بهمن 1392

تولدشیرین ترین پسردنیا

توی هفده امین روز ازفصل زیبای بهارساعت هشت وسی دقیقه صبح روزشنبه توی بیمارستان خلیج فارس بوشهر تو چشمای قشنگتو باز کردی وبه زندگی سلام کردی ومن ازهمون لحظه که دیدمت بیشتروبیشترعاشقت شدم ...
16 بهمن 1392

مامان ازت دلگیره

رایان جونم ازت دلگیرم مامانی چقد دوس داشتم از دندونای خوشگلت عکس بگیرم ولی هرکاری کردم جلو دوربین نخندیدی این روزا زیاد مامانیو اته میکنی بقول خاله سیمین فقط اته اپه بلدی اخه مگه کی میخوای بگی مامان قربونت بشم
16 بهمن 1392

فسقلیه سه دندونه

رایان عشق همیشگیم الهی مامان قربونت بره الان دو سه روزی میشه که سومین دندونت زده بیرون ولی هنوزکامل درنیومده الان دوتا دندون پایین داری یه دونه هم بالا نمیدونم چراعکسات اپلود نمیشه بزارمشون تو وبلاگت اون دوتادندونات که باهم دراومدن اوایل آذر بوددوم سوم آذر,منم خیلی عاشقشونم قراره انشالله فردابریم آتلیه دایی محمدازخودت و دندونای قشنگت عکس بگیریم
11 بهمن 1392

گفتن شیرینترین کلمه دنیا

پسرماهم ماشالله خیلی شیطون شدی اصلاوقت ندارم بیام وبلاگت واست خاطراتتوبنویسم عزیزم,درست روزنهم بودتو وبابایی خواب بودین منم داشتم نماز میخوندم که یهو تو ازخواب بیدارشدیوتاچشمت خورد به بابات رفتی طرفش و باصدای خواب الودبهش گفتی بابایی وای که چقدمنوبابا ذوق کردیم من که اصلایادم رفت رکعت چندم بودم سلام نمازمو خوندم واومدم طرفت و بوسه بارونت کردم دارم لحظه شماری میکنم کی بشه که بهم بگی مامان
11 بهمن 1392