رفتن به گرگشو
ساعت حدود دوازده بودکه به بابامحمود زنگ زدم تابیادببرتت خانه بهداشت نوبت چک وزن داشتی امروزهوا فوق العاده گرم بود و توی این آفتاب وسط روز پوستت حسابی سوخت،خداروشکر همه چیت نرمال بود واز این بابت خیالم راحت شد اینروزا اکثرا با ماشینی که خاله زهره دوست گل مامان واسه تولدت اورده بود سرگرمی وانگاری خیلی دوسش داری هرکاری کردم موفق نشدم بخوابونمت یه دفعه چنان باکله زدی توچشمم داشتم ازدردبه خودم میپیچیدم الانم یه کوچولو ورم کرده هیچی دیگه بابایی مجبور شد شماروببره خونه بابابزرگ بلکه عمه هابتونن خوابت کنن مثل اینکه توراه خوابت برده بوده خداروشکر.نزدیکای اذان مغرب بودکه با بابایی برگشتین خونه تایه عالمه هم گرگشواوردی قربونت بشم خودت که حالیت نبودولی مامانی ذوق مرگ شدازخوشحالی که پسر یه دونش واسه خودش مردی شده ماشالله میره مراسم گرگشو بعدخوندن نمازوخوردن افطاری منو رایان وباباییش سه تایی رفتیم واسه گرگشو خونه عموها وهمسایه هاشونوبابابزرگ خیلی خیلی بهمون خوش گذشت منم یه کم ازت فیلم گرفتم تاوقتی بزرگ شدی کیف کنی بعدکلی اینور واونورگشتن زنگ زدم به خاله سحرکه باعلی کوچولو ومامان بزرگ بیان دنبالمون که ازاینجابه بعدمن باخاله اینارفتم شماهم با بابایی خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی



رفتن به گرگشو 



