رفتن به گرگشو
ساعت حدود دوازده بودکه به بابامحمود زنگ زدم تابیادببرتت خانه بهداشت نوبت چک وزن داشتی امروزهوا فوق العاده گرم بود و توی این آفتاب وسط روز پوستت حسابی سوخت،خداروشکر همه چیت نرمال بود واز این بابت خیالم راحت شد اینروزا اکثرا با ماشینی که خاله زهره دوست گل مامان واسه تولدت اورده بود سرگرمی وانگاری خیلی دوسش داری هرکاری کردم موفق نشدم بخوابونمت یه دفعه چنان باکله زدی توچشمم داشتم ازدردبه خودم میپیچیدم الانم یه کوچولو ورم کرده هیچی دیگه بابایی مجبور شد شماروببره خونه بابابزرگ بلکه عمه هابتونن خوابت کنن مثل اینکه توراه خوابت برده بوده خداروشکر.نزدیکای اذان مغرب بودکه با بابایی برگشتین خونه تایه عالمه هم گرگشواوردی قربونت بشم خودت که حالیت نبودولی...
نویسنده :
مامان و بابا
3:05





