پسرمهربون مامان
پسرگلم دیشب مامانی مریض بود تو هم انگار اینو حس میکردی چون خیلی آروم نشسته بودیوزل زده بودی توچشمام بابایی منو برددکتر توی مطب وقتی خانم دکتر داشت فشارمو میگرفت تو بی تابی میکردی میخواستی خودتو ازبغل بابایی بندازی توبغل من انگارمیترسیدیومیخواستی ازم محافظت کنی الهی مامان فدات بشه بعدکه اومدیم خونه ازدست پسرم بستنی نوش جان کردم اصرارداشتی که بهم بستنی بدی منم قندتودلم آب میشددیگه وقتی پرستاری مث تودارم معلومه که فوری خوب میشم عسلکم پسر مهربون من
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



پسرمهربون مامان
