خاطرات ماه رمضونیه گل پسر
صبح باگفتن علی علی ازخواب بیدارشدی فکرکنم دلت واسه علی خاله سحرتنگ شده منم که این شباتاسحربیدارم روزاخیلی داغون میشم بیخوابی اذیتم میکنه اینجاهم که هواماشالله گرررررم توهم که هزارماشالله شیطون.ساعت یازده بودکه رفتیم خونه دایی محمداونجاهم کلی نق زدی تااینکه خداروشکر زندایی خوابت کردمنم گذاشتم اونجااومدم خونه کاراموانجام دادم ساعت حدودپنج بودکه اومدم خونه دایی افطاراونجابودیم توهم اصلانزاشته بودی زندایینابخوابن بعدافطارمنوتو و بابایی باموتورعمومهدی رفتیم توخیابون واسه خودمون کلی چرخیدیم که یکدفعه بنزینش تموم شدقفل کرد نزدیک بودبفتیم خدابهمون رحم کردمنم خیلی ترسیدم امشب یاد گرفتی بالهجه خیلی قشنگت بگی دوتت داام یعنی دوست دارم هم خودت کلی ذوق زده شدی هم منوبابایی راستی یادم رفت بگم که چقد پسر بامحبتی هستی همش مامانتو ماچ میکنی خیلی خیلی مهربونی عزیزدلم.خوب فکرکنم پرحرفی دیگه بسته آخه دارن مناجات میگم بااجازه برم سحربخورم



خاطرات ماه رمضونیه گل پسر 
